معبد آرامش

صلح با کائنات

تعادل در رفتار

وجود تعادل مهمترین بخش مهارت های رفتاری و اجتماعیه

معمولا افرادی رو می بینم که توان برقراری این تعادل رو ندارن

یه دفعه اینقدر بهت محبت میکنن که خفه میشی

بعد یه دفعه سرد میشن و تمام اون انرژی ناپدید می شه

و شما شگفت زده می مونید که آخه یعنی چی؟

من این رو ورزیده نشدن در روابط میدونم

به نظرم آدم باید اختیار دار احساساتش باشه

نه اینکه در طوفان احساسات گاهی بالا و گاهی پایین

 


برچسب‌ها: احساس, محبت, تعادل
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ساعت 10:38 توسط امیر |


بخشش

امروز کلیپی رو دیدم که بسیار عالی بود.

مثل دوربین مخفی

یه آقایی تو یه رستوران میره

و از افرادی که یه پیتزای کامل سفارش داده بودند و داشتند می خوردند تقاضای کمک میکنه:

میگه:ببخشید من گرسنه هستم میشه یه تیکه از پیتزای شما رو بردارم

تقریبا جواب همه یه کلمه بود:

نه

در یه سکانس دیگه

تیم فیلمبرداری یه بسته پیتزا به یه بی خانمان میدن

اون داشت پیتزا رو میخورد

که دوباره فرد کمک خواهنده میاد پیشش:

همون جمله

و مرد بیخانمان ظرف پیتزا رو به اون تعارف میکنه که برداره

خیلی خوشم اومد

من هم تو زندگیم بیشترین بخشش ها و کمک هام رو از کسانی داشتم که امکانات زیادی نداشتن

حس زیباییه


برچسب‌ها: بخشین, گرسنگی, بی نیازی
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393 ساعت 11:16 توسط امیر |


باغ آیینه

امروز عجیب گرفتار " باغ آیینه " شاملو هستم

و خصوصا کلام آخر این شعر که نمیتونم تکرارش نکنم:

آینه ای در برابرآینه ات می گذارم

تا از تو 

ابدیتی بسازم


برچسب‌ها: ابدیت, آینه, شاملو
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ساعت 12:51 توسط امیر |


زمزمه خاطره های دور

تو محل کارم نشستم

خیلی آروم  اما پر از یک اضطراب کهنه هستم

 شنبه داغ تیر ماه

و یه خاطره قدیمی از سالهای خیلی دور

 یه جدایی بی خداحافظی

تماشای پروازی از مهراباد که همه چیز رو برد

و حالا بعد از ۱۵ سال ، همچنان زمزمه موزیک های قدیمی  

بازم تنها نشستن

و مرور خاطره هایی که میان و نمیرن

امشب باید برم  پاتوق همیشگیم  و با خاطره هام گپ بزنم

چیزی زیباتر از دوست داشتن نمی شناسم.

 


برچسب‌ها: خاطره ها, دلتنگی
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر 1393 ساعت 17:37 توسط امیر |


اینرسی

تو فیزیک این قانون رو داریم که وقتی جسمی که در حالت پایداره ( سکون و یا حرکت با سرعت ثابت) و بخواد تغییری در این پایدری بده با نیروی مخالف و متناسب با نیروی تغییر دهنده مواجه میشه.

نیرویی که سعی میکنه اشیاء رو در وضعیت ثبات نگه داره.

به نظرم  ما هم تو زندگیمون با این قانون روبرو هستیم

اگر سعی کنیم تغییری در وضعیت ثابت و آروم فعلی ایجاد کنیم

با کلی فشار و نیروی مخالف رو برو میشیم

این کاملا طبیعیه

پس اگر تغییری رو شروع کردیم

و با مشکلات مواجه شدیم

فکرنکنید دارید تقاص گناه تغییر رو میدین

یا خودتونو الکی گرفتار کردین

یا فلانی گفته بود دچار دردسر مشم و من گوش نکردم و اینم حقمه

بر خلاف همه این حرفا:

این مشکلات نشونه اینه که شما  واقعا در مسیر تغییر حرکت میکنید

و اگر رفتار طبیعی داشته باشید جهان هستی مجبور میشه تا تغییر شما رو بپذیره و به اون احترام بذاره

 


برچسب‌ها: تغییر, اصلاح, مسیر درست
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ساعت 10:14 توسط امیر |


ساده اما اساسی

ذهن محاسبه گر رو باید خاموش کرد

وگرنه هرگز نمیشه یه محبت انسانی رو تجربه کرد

آموخته های قدیمی رو باید تغییر داد

وگرنه هرگز نمیشه از تجربه های جدید لذت برد

باید از خواستن رها شد

وگرنه هرگز نمیشه ارامش رو تجربه کرد

 


برچسب‌ها: محبت, ذهن, تجربه, آرامش
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ساعت 10:39 توسط امیر |


طبیعت زیبا

آخر هفته رفته بودم یه روستا تو منطقه سواد کوه

۴۰ دقیقه تو کوه ها رانندگی کردیم تا رسیدیم

امیدوار بودم اهالی اینجا استاد زندگی کردن باشن

فکر می کردم همشون شعرای محلی بلد باشن و کلی صدای ساز ازشون بشنوم

و البته اهل تجارت نباشن و وقتشونو برای پولی که چندان هم جایی برای خرجش ندارن هدر ندن

اما...

هر جا رفتم

تنها حرف اهالی این بود که قیمت زمین چنده

کی خریده

کی فروخته

اونقدر که آدمای اینجا به پول فکر میکردن فکر نمی کنم تو  بازار  تهران هم  بشه دید

یه جاهایی اینقدر زیبا بود که نمیتونستی توقف نکنی  

و خیره ی اینهمه زیبایی نشی

و روستایی ها  میگفتن به درد نمیخوره که

کسی نمیخره زمین اینجا رو

یه سوتی هم دادم
یه جا بود که انگار بطور طبیعی کلی نعنا در اومده بود
و گاوی  داشت اونا رو میخود
کندن و جویدن نعنا ها توسط گاو باعث شده بود بوی نعنا همه جا رو برداره
فکر کردم وقتی یه همچین غذایی میخوره حتما شیرش هم باید متفاوت باشه
گفتم از صاحب این گاو بپرسن اگه میشه شیر این گاو رو به من بفروشه
طفلکی ها با کلی خجالت
سعی کردن بهم توضیح بدن که فقط گاو های ماده شیر میدن
و این گاو ماده نیست


برچسب‌ها: طبیعت, حسابگری, شیر طبیعی
+ نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393 ساعت 11:16 توسط امیر |


توهم همیشگی بودن

امروز همکارم اومد پیشم و با هم ناهار خوردیم

 از من جوان تره

یه فنجون چایی سبز هم برام اورد


تازگی ها با یه نفر آشنا شده

پر از انرژی و ارزو برای هزار سال آینده بود


مرتب میگفت:
"یعنی میشه برای همیشه بمونه؟"

برام خیلی عجیبه
همیشه لذت های امروز رو فدای نگرانی های ابدی خودمون می کنیم

کمی تلخ شدم
با خودم می گفتم
مگه تو همیشه هستی که اون همیشه بمونه؟

خوبه اسممون هست انسان فانیه و نمیدونم چرا اینقدر نگران "همیشه" هستیم
چه اهمیت داره که طرفمون کی میره
به نظر من مهم اینه که الان که هست چطور بمونیم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393 ساعت 15:58 توسط امیر |


گربه زور گو

جمعه حوصله ام سر رفته بود
گفتم برم پارک لاله هم از زیبایی این پارک که خیلی هم دوستش دارم لذت ببرم
هم یه کتابی بخونم
کمی نوشیدینی و بادام زمینی گرفتم و رفتم رو یه نیمکت نشستم
همه چی فوق العاده بود که ناگهان
یه گربه ماده که با وجود زمان نامناسب بار دار  هم بود پیداش شد
طلبکار
هی سرو صدا  میکرد اینگار رسما بدهکارش بودم
یطور طبیعی هم نه آبجوی بدون الکل دوست داشت و نه بادام زمینی
ساعت 10:30 صبح بود
نمیدونم چی شد که کم آوردم
رفتم بیرون پارک یه بسته کالباس خریدم
وقتی برگشتم گربه نبود
دو دقیقه نگذشته بود که از دور انگار من بچه گمشده اش هستم میو میو کنان و به سرعت اومد طرفم
خلاصه کالباسای ما رو خورد
آبرومونو برد
نیگاهمونم نکرد و رفت
نمیدونم چرا
ولی یاد چند تا خاطره قدیمی افتادم

اینم عکس خود مردم آزارشه :


برچسب‌ها: گربه, پارک, زورگویی
+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393 ساعت 8:58 توسط امیر |


به دوستانمون اجازه بدیم بهمون کمک کنن

چند وقته که ذهنم شدیدا درگیره

اینطوری که می شم

احساس می کنم اطرافیانم رو ناراحت می کنم

بعضی ها آروم از ادم فاصله می گیرن

ولی میبینی که بعضی ها نگران هستن و یواشکی  دارن نگاهت می کنن

می خوان یه کاری برات انجام بدن

اما نمیدونن چی کار و این اونها رو هم ناراحت می کنه

اینجور مواقع سعی می کنم نگم  قوی هستم و مشکلی نیست

هر کمکی رو قبول می کنم

اینطوری هم خودم انرژی میگیرم

هم کسانی که دوستم دارن فرصت می کنن به دوستشون کمک کنن

آخرش همگی با هم خوب می شیم

البته آروم آروم


برچسب‌ها: کمک گرفتن, دوستی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ساعت 12:15 توسط امیر |


لذت خوردن میوه فصل

تمام جمعه های این سه هفته گذشته رو در حال میوه خوردن بودن
یا تو باغ دوستم تو "کن" توت سفید و شاتوت می خوردم
یا تو باغ شمال دوست دیگه ای در حال خوردن گوجه سبز و البالو و گیلاس بودم
خیلی جالبه
شما یک کیلو میوه عالی میخری و میخوری و 10 واحد لذت میبری
اما چیدن و خوردن میوه از روی درخت  با هر کیفیتی ، حداقل 100 واحد لذت داره
خصوصا وقتی دنبال رسیده اش میگردی
و خصوصا توت سفید
که برا خوردنش با شرمندگی از درخت هم بالا رفتم

عجیبه که شادی های ساده مثل پیدا کردن یه توت سفید رسیده و درشت

اینقدر عمیق و دوست داشتنی هستن

به نظرم برای لذت بردن از زندگی

پول خرج کردن فقط یکی از گزینه هاست. باقی گزینه ها رو باید یاد گرفت و تمرین کرد


+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ساعت 11:52 توسط امیر |


مسیر کمال

این پست رو در ادامه دو تا پست قبلی می نویسم

 می خواستم مفصل بنویسم دیدم به نتیجه نمی رسم

پس خلاصه کردم :

چند لحظه با هم درنگ کنیم و باورهامون رو مرور کنیم

ببینیم ما چیزی در باره باورهامون میدونیم

یا فقط باورشون داریم

 چون از کودکی باورشون کردیم و حالا هم جرات نداریم بهشون شک کنیم

یا راه جویان مسیر کمال هستیم که جز با حقیقت راضی نمی شیم

حتی اگه این حقیقت چیزی متفاوت از همه باور هامون باشه


برچسب‌ها: حقیقت, کمال
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ساعت 12:21 توسط امیر |


آزمایش فرایند تغییر پارادایم

اگر چه مطالب جدی خیلی علاقمند نداره

اما بعضی مطالب هست که باید صرف نظر از محبوبیت موضوع مطرح بشه

پیرو موضوع قبلی، یه تحقیق هست که تبدیل شدن یک رفتار به فرهنگ را توضیح میده

و فکر میکنم که حتی اگه قبلا خونده باشین

دوباره خوندنش ضرر نداشته باشه:

۵ تا میمون در قفسی هستند و یک نردبان هم در این قفس هست و بالای اون تعدادی موز قرار داره

به محض اینکه میمونی از نردبان بالا میره و موز بر میداره

آب پاش های نصب شده در سقف قفس شروع به کار کرده و همه میمون ها رو با آب سرد خیس می کنن

 میمون ها که فهمیدن اگر کسی به موز ها دست بزنه با اب سرد خیس میشن

به محض اینکه میمونی برای برداشتن موز از نردبان بالا میره حمله میکنن و جلوش رو می گیرن

یکی از میمون ها رو با یه میمون جدید عوض میکنن

و اون به محض اینکه به طرف موز ها حرکت میکنه با حمله سایر میمون ها مواجه میشه و از خیر موزها می گذره

میمون ها یکی یکی عوض میشن

و میمونی از گروه میمون ها که تجربه خیس شدن رو داشته بین اونها باقی نمی مونه 

اما میمون های جدید بی اونکه تجربه خیس شدن رو داشته باشن

و بدونن چرا 

 اجازه نمیدن که میمونی  از نردبون بالا بره و به موز ها دست بزنه

در واقع از قاونونی مراقبت میکنن که علت انجام اون رو نمی دونن

و به این ترتیب خوردن موز  روی نردبان برای این میمون ها حرام میشه

Stephenson, G. R. (1967). Cultural acquisition of a specific learned response among rhesus monkeys. In: Starek, D., Schneider, R., and Kuhn, H. J. (eds.), Progress in Primatology, Stuttgart: Fischer, pp. 279-288.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393 ساعت 12:22 توسط امیر |


ریشه باورهای اصلی

خیلی چیزا هست که تو همه زندگیمون باورشون داریم به خاطرشون از زندگی ، آرزو ها ، لذت ها و ... می گذریم

فکر می کنیم که تو مسیر درستی هستیم

اما یه روزی یه سئوال سخت رو باید جواب بدیم و اون:

از کجا میدونستی که این باورت واقعا درسته؟

می خوای جواب بدی

فکر می کنی و حق شعار دادن هم نداری

باید صادقانه بگی و تنها جوابت اینه که گفته بودن که این درسته

دوباره میپرسن

کی گفته بود؟

میگی: پدرم ، مادرم ، ملای مسجد، کشیش کلیسا، مامان بزرگ، خانم جلسه ای محل، پیرمرد مدعی و ...

میگن:

اونا از کجا می دونسن؟

میگی:

خوب به اونا هم گفته بودن و...

این سئوال و جواب ته نداره

یه واقعیته که بسیاری از باورهای ما چیزی جز باور تصورات دیگران نیست

و البته برای آرام کردن خودمون به توجیه اینکه "خودمم هم به این نتیجه رسیدم" آرایشش میکنیم

اما سئوال می شه: اینهمه گفتن و نفهمیدی اما پذیرفتی؟

یعنی وقتی پذیرفتی که نمی تونستی بفهمیش(معمولا قبل از 7 سالگی )

و همیشه نگران بودی که یه وقت از بهشت جا نمونی و تو جهنم گرفتار نشی

چرا یه دفعه به اینهمه که گفتم گوش نکردی تا از نگرانی بهشت و جهنم آسوده شی؟

چرا نخواستی رفیقم بشی؟

فقط چون کسی جز خودم بهت نگفت که دنبال دوست میگردم؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 ساعت 9:48 توسط امیر |


جنبه داشتن

نمی دونم چرا چیزی به ذهنم نمیرسه برای نوشتن

خوب که فکر میکنم می بینم علتش می تونه موبایل جدیدم باشه

قبلا هر جا میرفتم با دقت به اطرافم توجه میکردم

اما الان همش سرم تو گوشیمه

متاسفانه ادم کم جنبه ای از اب در اومدم

یه قانون گذاشتم

فقط  تو وقتای اضافه و جایی که کسی نیست

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم خرداد 1393 ساعت 23:31 توسط امیر |


توضیح و عذر خواهی

مدتی هست که نه حضور درستی دارم و نه تونستم مطالب شما دوستان عزیز رو بخونم

از همگی عذر خواهی میکنم

راستش به شدت خودمو با یه قول حساب نشده گرفتار کردم:

دوستی دارم که با بودجه کم می خواد خونه بخره(واقعا کم)

بهش کفتم که کمکش می کنم

قرار شد شرق و مرکز رو من براش بگردم و خودش هم جنوب تهران رو بگرده

یا دارم تو سایت ها می گردم یا روزنامه می خونم

بعد هم تماس و قرار بازدید و ...

عصر ها هم میرم به بنگاه ها سر میزنم



+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 ساعت 3:0 توسط امیر |


تجربه دیوانگی

چهارشنبه شب که تا دیر وقت سر کار بودم

سوار مترو شدم که برم خونه

قطار خلوت بود اما جای نشستن نداشت

به یه گوشه تکیه داده بودم که نظرم به روبرو جلب شد

سه تا شیمیل بودن که با انرژی زیاد درباره یه چیزایی حرف میزدن

برای رعایت ادب که بهشون خیره نشم روم رو برگردوندم

 روبروم یه اقایی ایستاده  بود که اونم نظرش به این سه نفر جلب شده بود

قد کوتاه و کمی چاق و بود

 شلوارشم تا زیر سینه هاش بالا کشیده بود و از زیر دماغش به پایین فقط سبیل بود

با چشمای گنده شده و لب شکوفه کرده داشت تعجبش رو نشون می داد و یه نگاه به اونا میکرد و یه نگاه به من

بازم  خودمو جابجا کردم که از این اتصال بصری خلاص شم

دیدم  یه پیر مرده به یه پیر مرد دیگه گیر داده و داره تئوریهای سیاسی اقتصادی رو براش نقد میکنه

پیر مرد مخاطب هم به طرز ترحم بر انگیزی سعی میکرد خودش رو از این بحث خلاص کنه

خوب تک تک اینا چیز خاصی نبودن اما یهو همشون با هم یه جا، برام  بامزه بود

خندم گرفت

سرم و انداختم پایین و یه کم ریز خندیدم

اوج داستان همینجاست!!!

سرم رو که بالا آوردم

دیدم تو ۲ آقا که تو صندلی روبرو  نشسته بودن با تعجب دارن منو نیگاه میکنن

فکر می کردن که قاطی کردم و تعطیلم

منم که نگاهم به نگاه خیره اونا رودر رو شده بود

یه لبخند اساسی بهشون  زدم

فکر کنم طفلکی ها از ترس مردن

و باز هم دیدم چه راحت آدم تو قضاوت دیگران ممکنه تا حد دیوانگی نزول کنی

اونم فقط برای اینکه وقتی خنده ات گرفت ، خندیدی


برچسب‌ها: قضاوت مردم, خنده, دیوانگی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ساعت 11:11 توسط امیر |


قایقی خواهم ساخت

هر روز که سر کار میام

می گم کاش می شد یه جور دیگه زندگی می کردم

شهر و تمدنش خیلی به درد من نمی خوره

تا ساعت ۸:۳۰ شب تو یه جلسه کاری بودم

همه داشتن حرف میزدن اما من تو یه دنیای دیگه بودم

و صدای سهراب پیچیده بود تو سرم :

پشت دریا ها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریا ها شهریست

قایقی باید ساخت


برچسب‌ها: آزادی, شهر آرامش
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 20:49 توسط امیر |


پیرمرد متفاوت

معمولا تو این شهر کسی به کسی سلام نمیکنه

حتی اگر آشنا باشید یه سری تکون میدی یا دستی بالا میاری

اما بعضی وقتا با یه مورد کاملا متفاوت روبرو می شیم:

صبح ها که میرم سر کار از جلو یه نانوایی رد میشم

یه آقای پیری بود با دو تا نون تو دستش که از روبرو می امد

بهم سلام کرد

گرم و  مهربون

خوب منم که جا خورده بودم و البته شرمنده هم شده بودم سلامش کردم

و از بعد از این هر روز که می بینمش به او سلام میکنم

چون مطمئنم که اگر سلام ندم شرمندم میکنه و یه سلام تحویلم می ده

امروز صبح دعوام کرد

بهم گفت :

اون بند کفشات رو ببند بچه !!!

کفشمو نشونش دادم و گفتم :  کفش من که بند نداره پدر جان

نگاه کرد و گفت:  آفرین از اینا بپوش و گرنه بند کفشت باز میشه ، زمین می خوری

خیلی کیف کردم که باهام اینطوری حرف زد و گفتم  :چشم


برچسب‌ها: پیر مرد, سلام
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 14:37 توسط امیر |


موزیک آخر شب

دیشب تا دیروقت کارم طول کشید

خیلی خسته بودم

جسمی، روحی، فکری

موقع برگشتن به خونه یه پراید سوارم کرد

راننده اش  پسری بود حداکثر ۱۹ ساله

شروع کرد تو فایل موزیک هاش جستجو کردن

گفتم اگه موزیک غم و غصه و عشق ناکام و بدبختی و جدایی بذاره یا میگم خاموش کنه یا پیاده می شم

من معمولا برای یه مسیر تحمل میکنم این چیزا رو

اما اونشب واقعا حوصله نداشتم

که یه دفعه !!!

صدای خواجه امیری پیچید تو ماشین:

هر کسی دنبال خبر می گرده

بهش بگین عشق داره بر میگرده

عشق میاد همین روزا خیلی رود

عشق میاد تاره می فهمیم کی بود

...

وقتی رسیدم خونه خیلی هم خسته نبودم

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 ساعت 9:29 توسط امیر |