X
تبلیغات
معبد آرامش

معبد آرامش

صلح با کائنات

تعادل

بسیار نگرانم

بر اساس چیز هایی که  دیدم و آموختم

دنیای غم انگیز افراد نا امید

دنیایی است که نور ها رو تاریک میکنه

این تاریکی تو جامعه با نور افراد امیدوار و شاد

 خنثی شده  و تعادل بر قرار میشه

این روزها نور کم و تاریکی زیاد می بینم

هر کس به علتی یا و با توجیهی به تاریکی کمک میکنه:

یکی به اسم عشق

یکی به اسم مذهب

یکی به نام عمق فهمیدن

یکی به علت سختی معاش

و...

و اینطوری شادی و نور تنها خواهند ماند

هشدار گذشتگان می گه

هستی ، نمی تونه برای مدت طولانی در این وضعیت عدم تعادل باقی بمونه

و اگر ما این تعادل رو برقرار نکنیم

خودش عوامل عدم تعادل رو حذف میکنه

 


برچسب‌ها: تاریکی, روشنی, تعادل
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ساعت 8:49 توسط امیر |


خلق شادی و دلتنگی

چند روزی هست که بدون هیچ علت خاصی بسیار شادم

و تقریبا هر روز یه خبر خوب که اصلا انتظار ندارم بهم میدن:

دوستی که مدت ها بود ازش خبری نداشتم بهم زنگ زد و منو مشعوف کرد

درخواستی داده بودم که بهم زنگ زدن و گفتن تایید شده

و چند تا چیز کوچیک دیگه که البته برای من خیلی با ارزش هستن

 

همیشه در تجربه عملی زندگی دیدم که هر چه خلق کردم

دنیا هم از من تقلید کرده

وقتی شادی ساختم

اونم شادمانی ساخت

و هر وقت دلگیر شدم

اون هم دلتنگی ساخت

به نظرم  جهان هستی همیشه داره ما رو نظاره میکنه تا ببینه چه باید انجام بده

و ما  باید مسئولیت این جایگاه  رو بپذیریم و

وقتی که دنیا وظیفش رو انجام میده

یادمون باشه که این همون چیزیه که خودمون ازش خواستیم


برچسب‌ها: مسئولیت, جهان, شادمانی, دلتنگی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ساعت 8:54 توسط امیر |


یه نگاه دیگه به عشق

در وبلاگ پشت پرچین اردیبهشت یه شعری خونده بودم

و خیلی دوستش دارم:

اشتباه نكن!


نه زيبايي تو  ، نه محبوبيت تو


مرا مجذوب خود نكرد !!؟


تنها آن هنگام 


كه روح زخمي مرا بوسيدي...


من


عاشقت شدم.

 

شمس لنگرودی

لینک پست


برچسب‌ها: عشق
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ساعت 10:45 توسط امیر |


امشب قصه گوش میکنم

شاید عبارت "48 داستان " یا "سوپر اسکوپ"

 برای دوستانی که سن کمتری دارن آشنا نباشه

اما خاطره های اصیلی برای دوران کودکی من داره

دوران بچیگی ما نه ویدئو بود ( اگر هم بود تکنولوژی عمومی نبود) نه ماهواره و نه تلویزیون درست و حسابی

کلا 2 شبکه و کارتون های ساعت 5 تا 6 عصر

ما یه آپارات هم داشتیم که فقط 5 تا فیلم داشت حالا فکر کنید آدم چقدر ببینه

اما این 48 داستان 

داستان هایی بودن که توسط تیم دوبلور ها و گوینده های عالی دهه 50 اجرا شده بود و شامل داستان های

ملل ، والت دیزنی و ایرانی بود داستان هایی مثل : جن پینه دوز، علی مردان خان، زیبای خفته و ...

این داستان ها رو یه خانم  قصه گو تعریف میکرد و تیم  گویندگان هم اونو مثل یه تاتر رادیویی اجرا میکردن

خلاصه شاهکاریه برای خودش

همه  داستانها ی اون  رو تهیه کردم

دو تا از دوستانم هم دارن میان 

امشب می شینیم  و یه کم قصه گوش کنیم

 چای زعفرونی و  پای سیب هم  هست

جای همه خالی


برچسب‌ها: خاطره, قصه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ساعت 20:55 توسط امیر |


رویای زندگی من

 

یه کوهستان

کنار یه دشت

با چند تا درخت قدیمی

 چشمه کوچک

 کلبه رو به آفتاب

با یه بالکن دلباز

به کم خاک

به کم سبزه

چند تا گل

کمی باران

یه عالمه افتاب

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ساعت 13:34 توسط امیر |


یاد زمستون

عجیبه که  بعضی وقتا  من دلتنگ چیزای عجیب می شم 

کلا آدم  سرمایی هستم 

و بیشترین تفریحم تو فصل سرما رفتن تو جای گرم و نوشیدن نوشیدنی های گرمه

حالا تو فصل بهار 

گرفتار دلتنگی زمستون شدم

هوا سرد شده

شوفاژ رو بستم

یه پتو دورم کشیدم

جلو پنجره نشستم و دارم  جای زمستونو سبز میکنم

یادش بخیر

چقدر خاطره های خوب ساختم این زمستون 



برچسب‌ها: خاطره های خوب, یاد, زمستون
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ساعت 23:50 توسط امیر |


فرشته ای که فراموش کرد

 می خوام بازم یه داستان بنویسم.

اسمش هست : فرشته فراموش کرد

یه داستان کوتاه از نوشته های خانم "نظر آهاری" از کتاب" پیامبری از کنار خانه ما رد شد"

                              ***

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم اجازه می خواهم ...

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت:  تا بازگردم بال هایم را اینجا میسپارم...

خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت:

بال هایت را به امانت نگاه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت : باز می گردم، حتما باز می گردم.

این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن اینهمه فرشته بدون بال تعجب کرد.

او هر که را می دید به یاد می آورد... اما نمی فهمید چرا این فرشته ها 

برای پس گرفتن بالشان به بهشت باز نمی گردند

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.

روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد.

فرشته در زمین ماند.

فرشته به بهشت باز نگشت.



برچسب‌ها: زمین, فرشته
+ نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393 ساعت 16:27 توسط امیر |


نوروز و روزگار نو

 

عجب به سرعت گذشت

کلی نوشتنی بود که اصلا فرصت نوشتن نشد

از بالون هایی ساخت چین برای  ۴شنبه سوریم که داشت خونه همسایه رو اتیش میزد

از دلتنگی ۴ شنبه سوری های قدیم و  بوته های آتیش و مادر بزرگ و پدر بزرگم که افتخاری از آتیش می پریدن

از ترافیک  شب عید که بهونه شد ماشینو پارک کنم برم بازار سنتی ستارخان و کلی چیزای عجیب غریب بخورم

از دعوای با مادرم ( از نظر مادرا بچه ها بزرگ نمیشن فقط سنشون زیاد میشه ) سر اینکه نباید ماهی قرمز بخریم و البته آخرش هم خریدیم

از زن تنهای همسایه  خونه مادرم که شب عیدی تار میزد و می خوند و گریه میکرد و نمیدونست که من رو  نخواسته تو غم سنگینش شریک کرده

از ذوق چیدن سفره هفت سین و بوی خوش سنبل و شب بو ها تو خونه

از بغل کردن های  با چشمهای پر اشک مادرم و برادرم  موقع  تحویل سال

از سبزی پلو با ماهی دودی مثل هر سال

و میهمون بازی های عیدانه و شیرینی های خوش رنگ   و  عیدی های لای قرآن

اینقدر زیبا بود که فقط میتونم بگم از همه هستی برای اینهمه زیبایی سپاسگزارم

و برای همه آرزو مند لحظه های دوست داشتنی و خاطره های زیبا هستم


برچسب‌ها: خاطره های خوب, عید, تبریک
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393 ساعت 11:10 توسط امیر |


خرید عیدی

 

من خیلی از خرید کردن خوشم نمیاد غیر از چند تا مورد خاص که یکیش خرید هدیه برای  نوروزه

کسانی هستن که هر سال به اونا هدیه میدم

چند نفری هم امسال اضافه شدن که دفعه اولشونه

به کتاب فروشی ها، اقلام فانتزی، صنایع دستی، بازارچه ها و ... سر میزنم

باید به تک تکشون فکر کنم و ببینم با چی خوشحال میشن 

البته هیچ وقت هم چیز گرون نمی خرم

اینطوری هم اونا معذب نمی شن و هم به خودم فشار نمیاد

و بخش شیرین ترش هم که حتما خودم انجام میدم کادو کردن هدیه هاست

اونقدر که از هدیه دادن لذت می برم

ازگرفتنش خوشحال نمی شم


برچسب‌ها: هدیه, نوروز
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ساعت 18:9 توسط امیر |


بازم یه دوست قدیمی

یکی از تلخ ترین لحظه های زندگی خدا حافظی با دوستای قدیمیه

اکثر دوستان قدمی من از ایران رفتن

و دیشب مجبور شدم با یکی دیگه شون خداحافظی کنم

بعضی وقتا واقعا حس میکنم که هیچ کاری برای انجام دادن ندارم جز  روزمرگی

رفتم به پاتوق همیشگیم تو بلوار کشاورز

ساعتی رو پای حرفای دلم نشستم 

 بعدش هر دومون سکوت کردیم

و یه موزیک آرام  و چند تا فنجون قهوه تلخ


برچسب‌ها: حرف دل, خداحافظی, دوست قدیمی
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ساعت 18:31 توسط امیر |


حس بارونی

 

بازم داره بارون میاد

و نمیدونم چرا وقتی بارون میاد حال من اینقدر عوض میشه

اینقدر شاد می شم که خودم هم تعجب میکنم

امروز جو گیر شدم و یه ناهارم به همکارام دادم

به نظرم همه دنیا پر از زندگی می شه

و من این ترانه رو خیلی دوست دارم

متین عزیز هم اشاره ای به ترانه بارون با صدای ویگن کرد که عالی بود

حالا همه اینا جمع شدن و من دارم یه حس فوق العاده رو مزه مزه میکنم

جای همتون خالی


برچسب‌ها: ترانه باران, حس خوب
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392 ساعت 12:59 توسط امیر |


مردمان بزرگ

من تو آدمای عصر خودم برای دو نفر احترام زیادی قائل هستم

آدمایی که دوست داشتن رو بلد بودن

و بدون اینکه زیاد حرف بزنن

در عمل نشانه  انسانیت بودن

اول  نلسون ماندلا

 همیشه این جمله باشکوهش در مورد جنایت های سفید پوستان رو وقتی که به قدرت رسید ستایش میکنم:

" می بخشیم اما فراموش نمی کنیم"

 

دوم  مادر ترزا

در مورد این بانوی بزرگ هم  یک جهت گیری زیبای اون منو شیفته کرده یود:

وقتی ازش دعوت می کنن  در تظاهرات بر ضد جنگ شرکت کنه می گه:

"هرگز در تظاهرات ضد جنگ شرکت نمیکنم ، اگر برای حمایت از صلح تظاهرات داشتین دعوتم کنید."

 


برچسب‌ها: صلح, بخشیدن, انسانیت
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392 ساعت 11:10 توسط امیر |


یک داستان انسانی

امشب دلم می خواد داستان بنویسم

شاید این داستان رو خوانده باشید و البته مطمئن هستم هیچ جا ننوشتن اثر چه کسیه

این  نوشته کوتاه ؛ اثر خانم "عرفان نظر آهاری" ه از کتاب "دو روز مانده به پایان جهان"

من عاشق نوشته های این خانم هستم و این  نوشته هم ارزش یه بار دیگه خوندن رو داره:

***

دو روز مانده بود به پایان جهان 

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی بود

... نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد ... آسمان و زمین  را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.کفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.

خدا سکوتش را شکست و گفت:

عزیزم

اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.

تنها یک روز دیگر باقی است.

بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن.

ولی او لابلای هق هقش گفت : اما بایک روز؟   با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا ... سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید

اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد

بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد

. زندگی را به سر و رویش پاشید. 

زندگی را نوشید 

زندگی را بویید

...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد. زمینی را مالک نشد.  مقامی بدست نیاورد اما

در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید

روی چمن خوابید

کفش دوزکی را تماشا کرد

سرش را بالا گرفت و ابرها را تمشا کرد

به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد

و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، 

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز را زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود


برچسب‌ها: عشق, زندگی, زیبایی
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ساعت 20:3 توسط امیر |


شعور و سرایت اون بین انسان ها

پیرو مطلب قبلی، دوست داشتم  منطق این اتفاق رو بهتر بررسی کنم

برای همین به سه تا توضیح مستند مراجعه کردم

1: هومیو پاتی ( شعور درمانی) :

در این روش از شعور موجود در عناصربرای معالجه استفاده می کنن. روش اینه که یک عنصر رو در اب حل می کنن و بعد این آب رو اینقدر رقیق می کنن که در واقع هیچ موجودی فیزیکی از اون عنصر در آب نمیمونه اما شعور عنصر در آب باقی می مونه که برای معالجه استفاده می شه.

2: تحقیقات ماسارو ایموتو:

این محقق ژاپنی  آب رو تحت تاثیر شعور کلمات قرار میده . مثلا روی شیشه آب می نویسه "سلام" و آب رو تحت تاثیر شعور سلام قرار میده. بعد آب رو منجمد و از بلور های اون عکس می اندازه و بلور ها رو با هم مقایسه میکنه. تفاوت واضحی بین شکل بلور های آب هست که تحت تاثیر شعور های مختلف قرار گرفتن. این آزمایش موضوع چند تا پایان نامه تو دانشگاه شهید بهشتی هم بوده که نتایج رو تایید کرده.

سئوال: این شعور چیه که اینقدر مسریه؟

3:رفتم سراغ تئوری تکمیل شده ریسمان.

این تئوری امید فیزیک دان های نظری برای یکپارچه کردن مفاهیم  نسبیت و کوانتوم است. به نظر میرسه با تعریف گرانش توسط این تئوری  دیگه میشه بهش گفت تئوری برای همه چیز. خلاصه این تئوری می گه:

جهان از انرژی ناب ساخته شده. این انرژی در قالب ریسمان های کوچکه و  اگه الکترون یک کره زمین باشه این ریسمان ها اندازه یک درخت هستند. ماده و خاصیت ذرات بنیادین بر اساس طپش و فرکانس این ریسمان ها شکل می گیره. یعنی اونچه که موادر رو شکل یک فرکانسه.یه طول موج. یک سرود

وقتی این سه تا رو کنار هم میذاریم با یک نتیجه منطقی مواجه می شیم

نه تنها شادی و غم

حتی نگرانی و استرس

طمع

مهربونی

و ...

شعوری دارن ( سرود خودشون رو دارن )

که بین همه آدمها 

به سرعت سرایت میکنن

اینطوری بهتر می فهمیم

که برای نجات خودمون

چاره ای جز نجات دنیامون نداریم


+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1392 ساعت 22:33 توسط امیر |


سرایت غم و شادی

دیروز یه برنامه جالبی می دیدم  از جنس دوربین مخفی

تو یه استگاه اتوبوس همه سرشون تو کار خودشون بود و منتظر اتوبوس

یکی کتاب می خوند ، یکی با موبایلش بازی میکرد و ... همه اخمو

یه اقایی اومد و شروع به خندیدن کرد

شاد و از ته دل

 اول بهش نگاه می کردن

بعد بعضی ها شروع به لبخند زدن کردن

و کم کم  شروع به خندیدن  

 آخزش حتی اخمو ترین آدم های ایستگاه هم داشتن می خندیدن

دیدم که خودمم دارم می خندم

و به هر کدوم از همکارا  هم نشون دادم دیدم   آخرش لبخند شادی به لب داشتن

فکر می کنم :

غم و شادی مسری هستن

اگه عاشقامون در حال ناله از درد عشقن

اگر مذهبی ها در حال گریه از مصیبت ها هستن

اگر ادما غمگین از غروب ادمیت هستن

این غصه ها  تنها راه پیش روی ما نیست

غم و غصه به نظرم بیماری واگیر داریه که باید از خودمون دورش کنیم

اونوقت عشق هامون هم شادمانه میشن  و زندگیهامون پر از روشنایی

باید تصمیم بگیریم ، یاد بگیریم ، تمرین کنیم  تا رها شیم

یه بیت از حافظ بزرگوار تو ذهنم پیچیده :

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد

منو ساقی به هم سازیم  و بنیادش بر اندازیم

 


برچسب‌ها: عشق, شادی, سرایت, غصه
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392 ساعت 8:53 توسط امیر |


ای کاش ...

داشتم از کرج به تهرات رانندگی میکردم

برای پرهیز از شلوغی جمعه شب اتوبان

از جاده اندیشه اومدم

سر چهارراه ورداورد  متوقف شدم

یه دختر  و پسر  10 - 12 ساله اومدن جلو ماشینم

پسره فال میفروخت و دختره دعا 

کیفم رو دراوردم ٬ بطرز ناجوری  هیچی پول توش نبود

2 تا 500 تومنی

به هرکدومشون یه دونه دادم

دختر  یه دعا تو ماشین گذاشت

گفتم : دیگه پول ندارم بهت بدم

گفت: 

"میدونم . این دعا رو دونه ای 1500 میدم

اما اینو همینطوری بهت دادم

نمیدونم چرا بغض کرد

آروم گفت مارو دعا کن"

چراغ سبز شد و راه افتادم

منم بغضم گرفته بود

امشب باز یه آدم بزرگ رو یه  جای عجیب دیدم

 دردی تو دلش داشت و  با ببخشندگی اندازه خودش خیلی چیزا رو  یادم  انداخت

کاش می شد کاری براشون کرد


+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392 ساعت 20:41 توسط امیر |


آرزوی رهایی

آرزو ها همیشه داشتن چیزهای خوب که می شناسیم نیستن

چیزایی مثل : خونه٬ ماشین٬ موقعیت شغلی و ...

همه اینا خوبن و به آدم انرژی میدن تا بیشتر تلاش کنه

اما بعضی وقتا آرزو ها از جنس نداشتنه

از جنس رها شدن

دلت میخواد همه چیزایی که داری بدی

یه هیچی ساده باشی

با یه کوله پشتی و یه جفت پوتین سفری

 


برچسب‌ها: رها شدن, آرزو, سفر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ساعت 9:53 توسط امیر |


نگرانی های عاشق

خوش بحال اونایی که عاشقانه با کسی بودن و  

 وقت جدایی هم میتونن از طرفشون گله داشته باشن که خوب نبود٬ لیاقت نداشت و...

 

 بیچاره اونی  که وقت جدایی

تنها نگرانی هاش اینه که:

"اگه مشکلی براش پیش بیاد چطوری بفهمم تا کمکش کنم؟"

"خدا کنه اونی که بجای من انتخاب کرده مهربون باشه و اذیتش نکنه"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 ساعت 8:36 توسط امیر |


انرژی مثبت در مترو

امروز حدود ساعت ۱۱ تو مترو بعد از ایستگاه سعدی یه آقایی جلوم ایستاد

حدود ۵/۱ متر قد داشت اما کاپشنی پوشيده  بود که برای آدم ۲ متری هم بزرگ بود

یه چشمش کور بود و قیافه افتاب سوخته  اما مهربوني داشت

بهم نگاه کرد

منم مهربون نگاهش کردم

(چشمم از اون قضیه اتوبوس ترسیده بود و ترجیح دادم احتیاط کامل داشته باشم)

یه لبخند زد

گفت " یک لحظه از سپر شادی خودت بیرون نیا"

بعد روش رو برگردوند  و با صدای بسیار عالی شروع به خوندن یه غزل از حافظ کرد:

دمی با غم به سر بردن   جهان یک سر نمی ارزد        به می بفروش دلق ما کز این بهتر   نمی ارزد

كلي شعر ديگه هم خوند كه يادم نموندن

اینقدر انرزی داشت که فضای دور و برش کاملا شاد و روشن بود

به هر کس که نگاه می کرد اونم بهش لبخند میزد

ایستگاه مفتح پیاده شد

اما حس خوب و مثبتش  همچنان مونده بود

عكس تزئيني است

 


برچسب‌ها: شادی, انرژی مثبت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ساعت 15:9 توسط امیر |


جنگلی بودیم...

 

امروز با دوست صاحب کمالی هم صحبت بودم

خیلی حرف زد برام از روح جمعی

برام از این می گفت  که ادما بی آنکه هم دیگه رو ببینن از حس هم با خبرن

من هم این حرف رو کاملا قبول دارم

حتی غیر از عرفان ُ  تو نوشته های یونگ هم  با موضوع ناخودآگاه جمعی آشنا شدیم

اما فکر میکنم این پدیده داره تغییر میکنه

به نظر میاد بعضی از دل ها دارن سخت می شن و گیرندگیشون رو از دست میدن

طوری که  حتی معنی نگاه مشتاق و خیره رو هم نمی فهمن حالا احساس که جای خود داره

به قول ابتهاج:

جنگلی بودیدم

شاخه در شاخه  همه آغوش

ریشه در ریشه   همه پیوند

وینک انبوه درختان تنهاییم

 

من هنوز هم معتقدم که باید قبیله مهربانی رو زنده کرد

این تنها راه نگهداری از  فروغ انسانیته

 


برچسب‌ها: دوستی, مهربانی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ساعت 13:47 توسط امیر |